لحظه های کاغذی

قشنگ ترین لحظه های کاغذی ام را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت

نه فکرم تمرکز،

نه ذهنم آرامش،

و نه قلمم رنگ دارد...

لحظه هایم،

سنگ، کاغذ، قیچی...

دل که نباشد، دل نوشت هم نیست...

لحظه های کاغذی ام را، با قلمی بی رنگ دیگر نمی نگارم...

نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

چند روزی ست که قلم میگیرم در دست تا شاید بتوانم بنویسم...

اما نشد...ذهن آشفته ی خسته ام کمی ناسازگار شده است این روزها...

بگذریم...

سعی میکنم باز همه ی آنجه در این ذهن شلوغ و پلوغ ام می گذرد را باز به کاغذ تسلیم اش کنم...

شاید من همان باشم...

شاید قلم همان قلم باشد...

اما حال و هوا  دیگر آن حال و هوای سابق نخواهد بود...

بگذریم...

در هیاهوی شلوغ و روزمرگی های...

در این شهر پر از ادم های جورواجور...

قدم زدن را آن هم در هوای سرد خشک تهران...

از قریب تا میدان انقلاب...

به هر کار دیگری ترجیح می دهم...

شاید شلوغی شهر از فکر و دغدغه نجاتم دهد...

راه می روم و به چراها و بایدها و نشدنی ها و خواسته های ناشدنی می اندیشم...

قدم هایم سرعت میگیرند و صدای فکرکردنم هم بلندتر میشود...

انگار یکی تند تند صحبت میکند...

نه این همه فکر و دغدغه همیشه با من اند و من...

تنها با خودم حرف میزنم...

جایی برای ثبت افکارم داشتم و حواسم نبود...

لحظه های کاغذی؛

دلم برایت تنگ شده بود...

می نویسم باز...

هرچه باشد  اینجا  حرف هایی دارم برای گفتن...

نوشته شده در جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

نشد...

نشد آنچه را که می خواستم...

حالا حق دارم بگویم پاییز، فصل جدایی ست؟!

صبر کن...حرف هایم را بشنو،

میترسم بروی و من،

تمام حرف هایی را که نگفته ام دوباره بشنوم...

نشد...

من دعوت شده ام به میهمانیِ سکوت و چشم پوشی...

انگار سهم من از زندگی،

تنها سقف است، نه، دل!!!!!!!

یادش بخیر کودکی هایمان...

آن زمان، انتهای دوست داشتن فقط "دوست داشن" بود...

اما ایکاش در همان زلال کودکی می ماندیم،

تا شاید حقیقتِ عشق باورمان شود...

به قول سیدعلی صالحی: "شاید  یک دیدار ساده،

سرآغاز پرسه ای دوباره در کوچه های باران باشد..."

تو برایم دعاکن...

فقط بدان، هرچه پیش آمد،

از کوتاهی من، نبوووووده..

تقدیر را نوشته اند، از قبل، نه با قلم من،

خودشان نوشته اند...

دعا میکنم،

هر مقدار دلت را شکستم،

رنجش خاطرت را سبب شدم،

و آزرده ات ساختم،

هزاران برابرش،

فرشته ای بیاید و دلت را به دست آوَرَد...

ببخش مرا، اگر بد بودم ...

ببخش مرا، اگر آنچه تو میخواستی نبودم...

 

پانوشت: آسمان دلم را به تو میسپارم،

تا ریسه های ابر خیال را آنگونه که میخواهی به هم ببافی..

شاید نقش رویای تو زیباتر از تصویر اوهام من باشد...


نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

مثل کبریت کشیدن در باد،

          دیدنت دشــــوار است...

                من که به معجزه ی عشق ایمان دارم،

                                  میکشم آخرین دانه کبریتم را در باد....

                                                                       هرچه بادا باد!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

هر روز در انتظار بارانم..

اضطراب آنقدر راه گلویم را گرفته،

که برگریزان پاییز را، ندیدم..

ناملایمات زندگی مثل روزمرگی های تلخ و تکراری،

نمیگذارد،

اشکم جاری شود..

من هنوز امید دارم

که، باران ببارد..

شاید بشوید از خاطرم دلتنگی هارا...........

 

پانوشت: باران ببارد و اشکهایم را کسی نبیند ... کاش ...

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

با یک دنیا سوال بی جواب،

هیچ چیز را بی رحم تر از دنیا نیافتم...

تکه های این دل شکسته را هر چه پیونداش می زنیم،

باز انگار با تلنگری فرو می ریزد...

خدایا،

من هیچ نمی خواهم هیچ بگویم...

چیزی ندارم که بگویم...

چیزی ندارم که تقدیمت کنم،

پس،

می نشینم سر روی زانوهایم میگذارم،

سکوت می کنم،

تو حرف هایم را از اشکهایم بخوان...

من با دستهای خالی ام،

دلِ شکسته ام را آورده ام...

تو بشنو و آرامم کن...

تو حتما این خستگی را می فهمی اش...

 

پانوشت: دلم باهر تپش با هر شکستن داره میفهمه..که هراندازه خوبه عشق،همون اندازه بی رحمه...

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

یاد گرفته ام که هر لحظه ای که از یاد غصه هایم اشک در چشمان حلقه زد،

آنقدر صبور باشم،

که حتی خودم هم صدای دلم را نشنوم...

من فهمیده ام، که زندگی همه اش درس است...

هر چه ازین پس اتفاق افتد،

امتحان است و ما درس پس میدهیم خط به خط اش را...

میدانم...

شاید شاگرد زرنگی نبوده ام و "واو به واو" و "میم به میم" اش را از حفظ نبوده باشم...

اما کم کم دارم میفهمم که باید درس ها را مرور کرد...

چه رقابتی ست بین آدم ها...

هر که بیشتر بفهمد و بخواند، امتحان را راحت تر پشت سر می گذارد...

سوء تفاهم نشود خدایا بین من و تو...می پرستم ات...

نه بخاطر آنچه که از تو میخواهم...

بعد از ٢۵ سال ایمان آورده ام دوباره به کوچکی خودم در مقابل تو...

من هیچم و تو همه چیز...

درس این بخش را تازه فهمیده ام...

مرا ببخش اگر تا امروز شاگرد زرنگی نبوده ام...

 

پانوشت: کاش می شد نمره های کم گذشته را جبران کرد........

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

برگرد بی تو بغض فضا وا نمیشود

دروغ نیست اگر بگویم،

که این روزهای بی تو ام، خالی از دلخوشی های کودکانه ام شده...

دروغ نیست اگر بگویم،

که شب های بی دعای خیر تو را تا صبح بدون آرامش سپری کرده ام...

و دروغ نیست اگر بگویم،

سکوت کرده ام از فرط سردی دستهای تنهایم...

من اینجا را پلی فرارداده ام، که این صدای خسته و این اشک دلتنگی ام را،

برساند به گوش تو...

بشنو صدایم را،

و باور کن دلتنگی ام را،

آری..

دروغ نیست اگر بگویم،

که سالها را شمرده ام به جای ثانیه ها...

 

پانوشت: دارد پاییز می آید ... باز هم دلگیر میشوم از دوری مان

11 شهریور 89

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

اینهمه پریشانی خاطرم را که می بینی،

همه اش، از دوری توست..

هرآنچه که من نام اش را دغدغه های آزاردهنده ی بی اندازه می گذارم،

باز هم، از دوری توست..

بغضی که در گلویم می ماند و بی اشک فریاد می شود در نگاهم،

آن هم،  از دوری توست..

من را که خسته ی دوری های بی انتهای این روزها هستم،

ببخش......

من فقط، دلتنگ دقایق دوری ام ...

 

پانوشت: تو هنوز نرفته ای و من به اندازه ی سالها دلتنگ شدم ناراحت

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

مشق اشک

هر شبی بدون بودنت در خلوت شبانه هایم،

که نه خواب لحظه های خوشبختی به رویاهایم،

و نه آرامش به چشمهایم راه می یابد را،

دوست نمیدارم...

هر شبی را بی حضور ستاره های بیدار،

که آسمان اش پر از بغض های بارانی،

و چشم هایم در انتظار خطی از سر دلتنگی های خاکستری ست را،

دوست نمیدارم...

مشق اشک می نویسم،

رونویسی میکنم،

این است حاصل یک شب دست به دعا بالا نبردن یک منتظر برایم...

تا صبح،

ناخواسته و بی صدا،

مشق می نویسم...

 

پانوشت: مشق هایم،جریمه ی این همه دلتنگی ست از دوری هایمان...

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

امسال در سالروز میلادم،

در مقابل دریا خواهم نشست،

خواهم اندیشید،

به تمامی لحظات گذشته...

سال به سال، ماه به ماه، روز به روز، ساعت به ساعت و دقیقه و ثانیه و لحظه هایم...

میدانم که لبخند خواهم زد برای گاه گاهی خوشی های کودکانه،

پشیمان خواهم شد از اشتباهاتم،

آشتی خواهم کرد با تلخی هایم،

نگرانم اما در این تنهایی،

در روز میلادم، از خانه بیرون می آیی، یک دستمال سفید و گزیده ای از اشعار حافظ بیاور. احتمال گریستن ما، بسیار است...

 

پانوشت: دلمان که میگیرد، میآییم و در خاطراتت چرخی میزنیم...ساعت ها...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

در ابتدای راهِ نامعلوم بی پایان،

تنها نشانیِ راه، ستاره های دوردستِ امید است..

منِ زخم خورده یِ خاطراتِ همیشگی،

دل می بندم به این همه نمی دانم های دور و نزدیک..

می روم، می روم،

من، چشم بسته تر از هر روز و شبی، فقط می روم..

بی جواب تر از همیشه،

امیدوار می شوم..

انگار چیزی دارد اتفاق می افتد..

چیزی شبیه یک حادثه ی خوشایند..

نمی دانم..

من این روزها را نمی فهمم..

حالا شما،

بلند بلند بخوانید دلتنگی ام را..

 

پانوشت: هر چه پاییزِ دلگیر ِ دوست نداشتنی، آرام می گذرد، بهار بی تاب است و عجول...مهلت نمی دهد !!!

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

سلام گذشته ی من

دل که می گیرد

می آیم و در روزهایت چرخی می زنم

از تو خبری نیست

حالم را نمی پرسی؟؟

می دانی گذشته؟

دلم این روزها بدجور هوایی ات شده..

یادم می آید آن روزها بیشتر هوایم را داشتی..

یادت بخیر گذشته

تو خبر نداری که هر شب خوابت را می بینم

بین خودمان باشد

گاهی آینده به ما حسودی می کند

می خواهد به خوابم بیاید

اما نمی دانم چرا احساس می کنم کمی دروغ می گوید

می دانم که تو هم دلتنگ می شوی

می دانم

گله نکن

شاید تقصیر از من بود

ناراحت نشو

اما تو خودت هم بی تقصیر نبودی

من که تلاش کردم

بگذریم گذشته جان

دیگر هر چه بود تمام شد

نمی دانم که می توانم تو را در آیتده جستجو کنم یا نه

تنها می دانم که به اندازه ی روزهای دوری ام از تو

دوستت دارم

و چه کسی این را می داند؟؟

من دعا می کنم که همیشه در یادم بمانی

و تو هم دعا کن

شاید یکبار دیگر اتفاق افتادی

نمی دانم

 

پانوشت :دوست دارم تا آخر عمر بنویسم..

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

پنجره ای تازه، رو به آینده

من در خیال خود،

با تو، به یک اتاقک کاه گلی احساس دل خوشم...

که هر روزش،

پرده های فاصله را کنار بزنم،

پنجره را باز کنم،

و دوباره، از نو، نگاه ابرها را لمس کنم...

باید باورکنم که،

بوی خوش شکوفه های سفید گلدان احساسمان این روزها،

مرا با خودم آشتی می دهد!!!

این معجزه ی بودن توست.....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

روزها را نمی شمارم...

عقربه های ثانیه شمار،

قدم به قدم،

با من همراه شده اند...

لحظه های کاغذی را می شمارم...

این بار،

معنای این انتظار،

دلتنگی ست...

دوری از من، دری از من، دوری از من...

من، بی تابم...

من،

دستم به ستاره، نمی رسد...

 

پانوشت: فریاد دلتنگی هایت، فضای آسمان را پر کرده بود! شنیدم اش...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

در غروب سرد زمستانی،

بهار را می آفرینیم!!

من،

روییدن شکوفه ها را،

سرسبزی خاطره ها را،

عطر هوای فروردین را،

باور دارم!!

من،

عاشق بهارم...

 

پانوشت: نوروز منی تو .. با جان نو ،خریده به دیدارت می دوم .. شکوفه های تو ام من.. به شور میوه شدن در هوای تو پر می کشم .. تو، طلسم آب شده در هوا .. شش های مرا، تسخیر کرده ای..(شمس لنگرودی)

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

شکلات تلخ

این روزها،

برای من،

طعم هر شکلات شیرین تر از عسل،

به تلخی اجبار ختم می شود!!

 

پانوشت: تلخی را تعارف می کنند و من بر میدارم به ناچار...ما همه تعارفی هستیم!

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

من صبورم اما....

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اماچقدر با همه ی عاشقیم محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب

و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما

آه این بغض گران صبر چه می داند چیست

 

پانوشت: اینجا دفتر خاطرات من است!!!دفتر دلتنگی هایم...من برای نوشتن هایم دلیل نمی خواهم...باشد...اینجا را هم همگانی می کنم تا دیگر خلوتی نداشته باشم...اینجا مال هر کس که می خواهد دفتر من را بخواند

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

رنگ بهار

خواسته هایم رنگ بهار،

و بوی زمستان می دهند...

هر چه مشتاق تر به انتظار بهار می نشینم،

برف بیشتر می بارد،

انگار فصل های امسال،

با افکار و آرزوهایم،

سر ناسازگاری دارند...

صبر میکنم...

تا روز شکوفه دادن...

 

پانوشت: بار دوم یعنی آخرین بار..دو عدد پایان است..سه ای در کار نیست..

نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

غم صدای دریا

دریا، داشتم به این فکر میکردم،

با تو چه کرده اند که در صدایت غم موج می زند!!

شاید برای همین است که وقتی می آییم کنارت،

اشک امانمان نمیدهد!!

دریا..دریا..دلم شکست..

دلم گرفت..

اشکم چکید..

 

پانوشت: عکس از خودم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

خواب دیدم،

چشمهایم را بسته ام..

و دستهایم را به سوی "آسمان" دراز کردم..

با همه ی وجودم،

آرزو کردم عشق را..

انگار کسی صدایم را شنید!!

من، در عمق لحظه های کاغذی،

در اوج ناباوری و بیقراری،

احساسی، را در آغوش کشیدم..

بوسه بر دستهای پر از عشقی زدم،

نگاهی را خواندم،

سر روی پای آرامشی گذاشتم،

من، عشق را بوییدم!!!

من، عشق را فهمیدم!!!

من، عشق را خواستم!!!

من، عشق را گرفتم!!!

من، عشق را چشیدم!!!

من، عشق را شنیدم!!!

خدایا، من که دخیل بستم آرزوهایم را به دستان پر از مهر تو...

اما،

چه زود از خواب پریدم...

 

پانوشت١: من به شوق "منتظر" بودن، همه صبر و قرارم رفت!!! بهارم رفت، عشقم مرد، یارم رفت...  

پانوشت ٢: اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را، به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را..                                        

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

دخیل آرزوها

چقدر از تو خواستن را دوست دارم...

هنوز امید دارم به تو...

دخیل میبندم آرزوهایم را،

به ضریح خواستن های تو...

من همان بنده ی همیشگی ات،

با هزاران خطا و آرزو،

امید دارم به گوشه ی چشمی از تو...

هنوز هم راهم می دهی؟

 

پانوشت: هر کجا به دنبال دستی برای کمک میگردم،دستی را تواناتر از دستان خداوند پیدا نمی کنم...این یعنی گاهی خدا را نادیده گرفته ام...انسان همیشه ناسپاس است...

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

در آن شبِ پر از سکوتِ بارانی،

آسمان مرهمی شد برای حرف های نگفته ام..

به جایم گریست،

فریاد زد،

نگاه کرد،

بهانه گرفت،

درد دل کرد،

شکست،

رفت، رفت، رفت...

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

در آرزوی گذر زمان

چشمانم را می بندم وقت خواب..

مثل کودکی هایم که در ذهنم ستاره ها را می شمردم،

می شمارم..

100 .. 99.. 98.. 97 .. 96 .. 95.. 94.. 93 ...............

آرزوها عوض می شوند...

وقتی کودک بودم،

آرزویم این بود اسمارتیز هایم تمام نشوند...

اما امروز آرزویم این است که وقتی قوطی اسمارتیز را تکان می دهم،

صدایی نشنوم...

کاممان را با تلخی انتظار شیرین می کنیم هر شب...

کاش این روزها بگذرد...

کاش...

...

 

پانوشت 1: ما با انتظار مدارا می کنیم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

تنهایی هایم

سلام سرنوشت!!

امروز مرورت می کردم...

تو را، و خاطره هایم را،

لحظه های پر اضطرابم را،

آرامشم را، دلتنگی هایم را،

بغض هایم را، اشک هایم را،

ساعت هایم را، دقیقه هایم را،

ثانیه هایم را..

..........

امروز، بغض عجیبی دارم...

نمی دانم اتفاق امروز را، به پای چه چیزی بگذارم!!

نمی توانم مقصر بدانم تو را...

این بغض همه ی وجودم را احاطه کرده...

سخت می گذرد..سخت خواهد گذشت..

من امروز دنبال شانه ای گشتم برای گریستن..

آغوش گرمی را پرس و جو کردم..

دستهای پرمحبتی را خواستم..

من تنها شدم..

تنها..

..

 

پانوشت: بار سنگینی ست..تنهایی باید به دوش بکشم..یک منهای صد..

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

پاییز بهانه ای بیش نیست...

من پاییزرا، پریشان ترین فصل سال می نامم...

لحظه هایش آرام است و گاهی مضطرب...

نه بارانش وقت و زمان می شناسد، نه آفتابش...

خلاصه اش که کنم،

"آسمان" اش بلاتکلیف است...

 

پانوشت ١: می گویند برگ از درخت خسته می شود که می ریزد.پاییز فصلِ وصل نیست!!!

پانوشت ٢: امروز ١٣٨٨/٨/٨  است...

نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

وقتی سرنوشتم را می ساختم،

پنجره ای رو به "آسمان" ام نهادم،

که دیگر هیچ نگاهی به آن نیفتد...

همان پنجره ی تیره رنگ و تار،

که کوچک ترین ذرات نور به آن را نداشت...

مدتی ست که مشتی، اینا پنجره را شکسته...

و من اکنون، نفس می کشم حضور آفتاب را !!

با ابرها نقاشی می کشم !! قلب هایی به هم گره خورده را...

نور خورشید را در آغوشم می فشارم...

و با نگاه آبیِ خوشرنگِ آسمان، ساعت ها حرف می زنم !!!

من این روزهای خوش ِ خاطره انگیز دوست داشتنی را،

مدیون مشت پر قدرت و با جرات تو ام !!!

تو، بگو رمز و راز شکستن این پنجره ی غبار آلود را...

 

پانوشت: باز هم خاطره ها، دست مرا می گیــــــــــــــرد !!!!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

سلام خدا ...

آمده ام چند کلمه با خودت حرف بزنم ...

بی واسطه .. بی دغدغه .. بی هراس ..

با امید .. با التماس .. با عشق ..

خدایا .. ما آمده ایم به اوج ..

این را تو مگر نخواستی .. خواستی خدا .. خواستی ..

خدایا .. ببین دست هایم را ..

عشق بوی تو می دهد ..

من بوی تو می دهم !!

ما بوی خدا می دهیم ..

حرفم را گرفته ای خدا .. شنیده ای ما را ..

نا امیدمان مکن ..

 

پانوشت: ترسیدم اینکه یار جوابم کند ولی، دیدم کریم بود و مرا مستجاب کرد!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

این تابستان و زمین پر از برگ های های زرد،

این شب مهتابی و آن همه دوری،

نه..

اصلا،

این همه عشق و آن یک دنیا دلتنگی،

همه شان با هم اند که مرا دیوانه ام کرده اند!!!

پاییز دارد می آید؛

می خواهد دلتنگم کند...

می خواهد آتش زند بر جانم...

می خواهد دلتنگم کند...

من چاره ای ندارم...

من فرهاد کوه کن می خواهم !!!

 

پانوشت: ثابت کن.. ثابت کن و جای فرهاد را بگیــــــر.. من اطمینان می خواهم!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

...

در انتهای شب،

در پس کوچه های خیالم،

من و این دل و این دست هایم،

هر سه تو را در آغوش می گیریم ...

در اوج ناباوری ...

با قدم هایمان،

دور می شویم از فاصله ها ...

ما در شگفتیم از حرارت عشق ...

تب می کنیم ...

و ما،

باز هم خاطره می شویم...

انگیزه می شویم ...

ما،

عشق می شویم ...

 

پانوشت: لحظه های ناب، دقیقا زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری !

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

 

آرام ... با بغض اما...

چمدانم را پر می کنم از تجربه هایم...

از خنده های کودکانه ام ...

از شک و تردید های گاه و بیگاهم...

از ترس هایم ... وای ..از ترس هایم...از واهمه هایم...

از اشک هایم...

دلم را می گذارم در چمدانم...

آرام تر می گذارمش... 

برچسب می زنم روی چمدانم ... "شکستنی ست" ...

آخرین بار نگاه می کنم به خانه ی پر از تنهایی ام ...

دل می کنم!!! از سال های بی کسی ام !!!

 

پانوشت: گم شدم در خود،نمی دانم کجا پیدا شدم!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

 امروز هر چه قاصدک دیدی ،

جز پیام دلتنگی های من چیزی از او نخواهی شنید !

 

پانوشت: هزاران هزار، قاصدک به دست باد سپرده ام ! آرزوهایم را !

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

دریا صدایم کن

با دریا پـیمانی بستم...

که هر بار برایم خاطره ساز باشد...

آنقدر، که هر بار  می روم کنارش،

قاب هایم را،

لحظه هایم را،

کنار هم بچینم،

و برایش تعریف کنم...

دریا مرا بخوان...

دلتنگت شدم...

دریا...

صدایم کن...

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

جاده

ساعت ها راه می روم...

روی ریل های گذشته ام...

برای همه ی روزهای رفته ی عمرم،

شمعی روشن می کنم...

برای گاهی لبخند اش،

بغض اش،

گریه اش،

بی رحمی هایش،

یادآوری میکنم من، همه شان را،

چند شمع روشن کردم؟؟؟

نمی دانم!!!

انگار این راه، تمام نمی شود هر چه میروم...

تنها صدایی که می شنوم،

این است:

افسانه بود، عمری که گذشت !!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم.

پر پروانه شکستن، هنر انسان نیست،

گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکینم.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد،

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

گریستم

غم نهان مرا کسی جز خدا نمی داند...

من گل نو شکفته عشق بودم که در آغاز فصل شکفتن اسیر دستان خزان شدم...

برای رفتن به به عمق چشمان محبت اشک ندامت ریختم...

به خاطر روزهایی که خندیدم٬ گریستم...

به یاد" قلب خسته ای" تپیدم...

به یاد غم شکستم...

من گریستم...

گریستم...       

 

پانوشت 1: این جمله ها را شهریور 1384 فریاد زدم... کسی نشنید؟

پانوشت ٢: چه غمی دارد صدایش

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

صبر و سکوت

جایی خواندم:

"آدم بزرگ ها خیلی چیزها را درک می کنند .

می فهمند که وقتی سنگی روی زمین جای آدمی را گرفت،

باید چند قطره اشک ریخت،

دل داد به سکوت و صبر ...

سنگی نیست،

تو نیستی،

اشکی نیست ...

ولی من آرام و "منتظر" دل داده ام به صبر و سکوت..."

 

پانوشت: با این جملات، ارتباط برقرار می کنم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

پاییز

چیزی که من از این دنیا فهمیدم این بود

که چه زود دل می بندیم

و چه سخت تر جدا می شویم

خواست بیاید اولین قطره ی اشکم

اما

به یاد جمله های زیبایت افتادم

ذکر گفتم:

من خود را می بخشم...

خانه ی دلم آرام و پاک است...

من در مقابل مسائل چون کوه استوارم...

من به خود اعتماد دارم و موفق می شوم...

آنچه انسان از آن می ترسد، هرگز به آن بدی نیست که تصور می کند...

....

می گویم...

پا به پای تو...

هر لحظه و هر ساعت...

 

پانوشت: لیلی پاییز را دوست ندارد .. شاید این روزها نیز زود بگذرد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

باران

نمی گذرد این ثانیه

هر چه فکر می کنم

نمی رسم به آنچه که باید برسم

خدایا

دلم می خواهد کمی بهانه بگیرم

دلم باران می خواهد

باران را با بوی خاک اش

باران را با صدایش

باران را با اشک هایم

می خواهم

همه اش را یکجا

می خواهم

وای از دلم

اگر باران ببارد

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

دریا

تو می شنوی آرام حرف هایم را...

و من چه آرام تر می شوم...

خالی می شوم...

از آن همه...

درد...

نمی دانم...

من نمی دانم...

این چه آرامشی ست در تو...

دلتنگ شده ام...

برای قدم زدن در کنار دریا...

صدای موج هایش...

ساحل اش...

صخره هایش...

همه اش را می نگارم در لحظه های کاغذی ام...

و بارها شکر می کنم خدا را...

همیشه گفته ام با خودم...

همین که "تو" هستی، کافی ست‌!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

تلخ است عزیز...

تلخ است که بخواهی این روزها را دوست داشته باشی...

اما نتوانی...

حرف دارم...

به اندازه ی سال های دلتنگی ام...

روزهای دوری ام...

و دقیقه های تنهایی ام...

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

این منِ بی تو

تو راه حلی را برایم سراغ داری ؟

که دیگر نشود اندیشید !

نه به عشق ! نه به رنج ! نه به اضطراب !

عشقی که نمی دانم وجود دارد یا نه !

رنجی که نمی دانم از کجاست !

و اضطرابی که نمی دانم چرا رهایم نمی کند !

میدانی رفیق ؟

دلتنگی ام را آرامشی نیست !

 

پانوشت: کسی می داند من اینجا چه می کنم؟ 

نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()

خواستم بار دیگر ببندم آن دریچه ی خاطرات را.

ته مانده ی آتش خاکستر نما را!

بارها خواستم پاک کن بیاورم. بکشم روی هر چه رنگ خاکستری ست.

اما نشد.

تکلیف ندارد دلم.

تا من از حکمت این دنیای پلید سر در بیاورم,

نه نامی از آسمان آبی باقی خواهد ماند و نه نشانی از ابرهای خاکستری.

اکنون , تنها نگاهی پر از ابهام به آسمان دوخته ام.

تنها به این امید

که شاید جوابی بگیرم !

همین!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط آسمان آبی-همراهی-()


Design By : Pichak